تبليغاتX
راز دل
قطعات ادبی

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم
روزي كه دانستي من بي تو ميميرم
روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودي تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يك لحظه من بي تو هرگز نياسودم
من با نفس هايم نام تو را بردم
كاش اي هوسبازم با تو نمي ماندم
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود
دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود
روزي به من گفتي ديگر نمي مانم
گفتم كه مي ميرم گفتي كه مي دانم
باور نمي كردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:51  توسط عسل | 

فقر

روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان

دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آنها يك روز و

يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.

 در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد:نظرت درباره مسافرت مان چه بود؟

 پسر پاسخ داد:عالي بود پدر

 پدر پرسید: آيا به زندگي آن ها توجه كردي . پسر پاسخ داد:«! فكر مي كنم »

پدر پرسيد:چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:فهميدم كه ما د ر خانه يك سگ داريم و آن ها چهارتا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آ نهاستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بی انتهاست.

در پايان حرف هاي پسر، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد:

متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:34  توسط عسل | 

تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند ولي كسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده بود و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد و فرياد زد: "خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري كني؟" صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهنده گانش پرسيد: شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟ آنها جواب دادن: ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.

هر آنچه از جانب خدا رسد خير مطلق است

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:29  توسط عسل | 

چرخی بزن در غربتم امروز !

نه مثل باران ، مثل گندمزار ، يک جور ديگر دوستت دارم

متن خيال آبی آسمانم - و - مثل کبوتر دوستت دارم

تنها دليل عشق بی مرزم ! چرخی بزن در غربتم امروز !

هر چه بيايی بيشتر هستم ٬ با ميل بهتر دوستت دارم

 ديگر صدای آبی پرواز محتاج آهنگ پريدن نيست

 پرواز کن از دستهايت !‌ که  بی بال و بی پر دوستت دارم

تا گاه گاهی بوسه می ميریم ، تازه زمين يک زره می فهمد

يک جور ديگر دوستم داری  يک جور ديگر دوستت دارم  ...


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:41  توسط عسل | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:20  توسط عسل | 

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:18  توسط عسل | 
خانه دوست كجاست؟ )) در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

***

(( نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است

و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست. ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:13  توسط عسل | 

از تارم فرود آمدم، كنار بركه رسيدم.

ستاره اي در خواب طلايي ماهيان افتاد. رشته عطري

گسست. آب از سايه افسوسي پر شد.

موجي غم را به لرزش ني ها داد.

غم را از لرزش ني ها چيدم، به تارم بر آمدم، به آيينه رسيدم.

غم از دستم در آيينه رها شد: خواب آيينه شكست.

از تارم فرود آمدم، ميان بركه و آيينه، گويا گريستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:11  توسط عسل | 

من نشانی از تو ندارم،اما نشانی‌ام را برای تو می‌نویسم:

 

در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت

 

 را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌های تنهایی شو! كلبه‌ی غریبی‌ام را

 

 پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام، در كلبه

 

 را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهی

 

 دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشسته‌ام.......... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:28  توسط عسل | 

 

 

 

   

     

تصمیم......

 

 

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد.اگر شما از اعماق قلبتان

 تصمیم به انجام کاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید .

مانع "ذهن" است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا  هستید .

اگر قـدر ثانیـه‌های بدون بازگشت را میدانستید و از قلـه‌های

 باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودید،هیـچ گاه...برای در چالـه

 مانده ، چـاه را توصیـف نمی کردید...

 

              

                       

   .

 

 

  

 

چه میكردی.........

 

 

من نه بر می گردم

نه جایی می روم

من فقط شبیه شما

شبیه یک مشت سکوت آفتاب ندیده می شوم  

و گذران تلخ لحظه هایی را اندازه می گیرم

که جز زل زدن ،

به جدایی من از ما

کاری از دستشان ساخته نیست  

چه باید كرد وقتی كاری ازت ساخته نیست

 

جه باید كرد وقتی لحظات به هر دلیلی ازت میگریزند

 

تو بودی چه میكردی؟


روزی كه آمد تا روزی كه رفت،انگار در یك خلاء،یك رویا و یك آرزو گذشت،

آرزویی كه به نتیجه نرسید و هدفی كه به نشانه نزد.او رفت و برای ابد یك

نقطه خالی با یك سبد گل رز لیمویی به یادگار گذاشت.او رفت و من آرزو كردم

كه هیچ‌گاه رفتنی بی برگشت تكرار نشود

 

اتتظار...........

به دنبال تو می گردم
تو ای تنها ترین سردار فتح قلب ویرانم
تو ای شهزاده ی خوشبخت کاخ حسرت جانم
تو ای زیباترین پروانه ی بی تاب شمع قلب سوزانم
به دنبال تو می گردم
که شاید چشم هایم را به چشمانت بدوزم
تا نگاه خواهش دل را عیان سازم
که شاید دست هایم را به دامانت بیاویزم
و عشق خویش را با یک صدای لرزش ماتم بیان سازم
به دنبال تو می گردم
که قدری از حصار این جهان بیرون رویم
و ساغری از باده ی آتش به کام یکدگر ریزیم
که قدری از فراز عشق بالاتر رویم
و درد را غم زار دل سازیم
که قدری محو در چشمان هم باشیم...
.
به خونه ی منم بیای خوشحال میشم
پس منتظرتم

 

 پیدا كن، كنار

 

آشفته خاطر.......

 

 

یاریست در خاطرم...

شوریست در سرم

آتشین سهبا ایست در ساغرم

ولی در خاطرش نیست یادم

شاید خیال او همان ستاره ایست که زاده شده از کمند راه شیری وجودم؛

یا تلاقی دو صور است در امتداد آسمان زندگیم...

یاریست در خاطرم...

سکوت است شلوغی و گرمی بازارم؛

آه است نوازنده ی تار و تنبور شب نشینی های دل تنهایم؛

اشک دیده قطره ی باران است از ابر های بی قرار آسمان وجودم؛

 دلم خاکستر پایمال شده ی آتش تنهایی است

 وفکرم ماهی رها شده ی سواحل آشفتگی هایم...

یاریست در خاطرم...

با جشمان جاده های در انتظار وصال هم نگاهم؛

با شمع ها ی بی پروا در سوختن هم سودایم؛

چون خاک های رها شده درزیر سم روزگار در فنایم؛

یاریست در خاطرم....

ولی افسوس کاندر خاطراونیست یادم.

 

و اما یه جمله از جبران خلیل جبران:

 

صبوری، عشقی است که بیمار غرور شده.

 

 

 

و اما جمله های بی نظیر الهی نامه:

 

افسانه زندگی.....

 

مادرم برایم افسانه می گفت...
پر از شیدایی زمانه ؛لبریز از افسونگری جانانه
ومن غافل از گذر عمر؛ در كنار جویبار زمانه؛ تنها سراپا گوش بودم.
روزگار همچنان می نوشت و من شدم افسانه...
من در خیال خود ان رود خروشان بودم وجوانیم سنگهای صیغلی خفته در بستر روزگار.
اما من تنها افسانه ای از ان روزها و رودها بودم...
با خاطراتی خیس كه دیگر با چشم جان هم خوانده نمی شدند.
من همان روزها هم افسانه ای كهنه بودم كه
بارها و بارها در گذشته های دور نوشته و فراموش شده بودم و
غافل در تكراری جدید ؛از بوی ماندگی ان؛ سرمست می شدم و خیره در چشمان معصوم كودكم برایش افسانه می گفتم:
افسانه ی قدیمی زندگی را...

 

 

 

«ورنوس»



دوشنبه 25 اردیبهشت 1385
05:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [- 0-]

[متن ادبی , ]

 

 

 


 

 

 

 

 

 



دوشنبه 18 اردیبهشت 1385
06:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [- 1-]

[متن ادبی , ]

 

تكرار..........

 

روزی كه آمد تا روزی كه رفت،انگار در یك خلاء،یك رویا و یك آرزو گذشت،

آرزویی كه به نتیجه نرسید و هدفی كه به نشانه نزد.او رفت و برای ابد یك

نقطه خالی با یك سبد گل رز لیمویی به یادگار گذاشت.او رفت و من آرزو كردم

كه هیچ‌گاه رفتنی بی برگشت تكرار نشود

 

 

 

 



شنبه 16 اردیبهشت 1385
07:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [- 1-]

[متن ادبی , ]

 

:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [- 1-]

[متن ادبی , ]

 

 

gol.jpg




پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385
12:05 ب.ظ


لینک ثابت || نطرات [- 0-]

[متن ادبی , ]

خدایا......

 

 


 

به من  نگاه کن

 

به درون  قلب من نگاه کن

 

ببین که آیا من از چیزی غمگین یا نگرانم

 

ببین که آیا من کار بدی انجام داده ام

 

به من بیاموز که چگونه تو را  دوست داشته باشیم

 

 برای هر روز وهمیشه.




چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385
11:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [- 0-]

[متن ادبی , ]

کاش......

کاش می شد هیچ کس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مونم

ولی.....

                رفتی و گفتی آنجا جا نبود

                سالیان سال تنها مانده ام

               شاید این رفتن سزای ما نبود

                من دعا کردم برای بازگشت

                                    

                                     دست های تو ولی بالا نبود

                                    باز هم گفتی که فردا میرسی

                                      کاش روز دیدنت فردا نبود

 

Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com



سه شنبه 12 اردیبهشت 1385
08:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [- 0-]

[متن ادبی , ]

 گریه .........

وقتی گریه كردم گفتند بچه ای !

          وقتی خندیدم گفتند دیونه ای!

               وقتی جدی بودم گفتند مغروری !

                    وقتی شوخی كردم گفتند سنگین باش!

                         وقتی سنگین بودم گفتند افسرده ای!

                              وقتی حرف زدم گفتند پــــرحرفی !

                                   وقتی ساكت شـدم گفتنـد عاشقی!

 

   اما گریه شاید زبان ضعف باشد ،شاید خیلی كودكانه،

            شاید بی غرور، اما هرگاه  گونه هایم خیس می شود

                 میدانم نه ضعیفم، نه یك كودك. می دانم پر از احساسم.

 




سه شنبه 12 اردیبهشت 1385
07:05 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [- 0-]

[متن ادبی , ]

 

 


یکشنبه 10 اردیبهشت 1385
01:04 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [- 1-]



نوشته های قبلی...


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4

 

الهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند!

  بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام، در كلبه

 

 را

  

وقتی نیستی.......

وقتی نیستی نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‌خوانم

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم

برای روز مبادا........

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،

روزی درست مثل همین روزهای ماست.

باید گذشت و رفت....

 

دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق

خاطراتم میخکوب میکنم                                                                      سرزمین خشک خاطره یخ زده  و فرسوده شده

زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته

رفاقتها پوچ وتو خالیست

وحال کوچ تبلور زندگیست

باید رفت و

به اندازه تمام تنهایی ها

 فریاد را

 در آغوش کشید

باید رفت و....

 

اما كسی چه می‌داند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی نیستی،نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

هر روز بی تاب، روز مباداست.

آیینه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌ای دارند...

آیینه‌ها كه دعوت دیدارند.......

دیدارهای كوتاه از پشت هفت دیوار ....

دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه‌ای شفاف،

دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.

آه.......دیوارهای تو همه آیینه‌اند،

آیینه‌های من همه دیوارند.  

            

          

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:53  توسط عسل | 

مواظب باش دیر نشه.....

 

 

 

بدترین درد این نیست كه عشقت بمیره

بدترین درد این نیست كه به اونی كه دوستش داری نرسی

بدترین درد این نیست كه عشقت بهت نارو بزنه

بدترین درد اینم نیست كه عاشق یكی باشی و اون ندونه

بدترین درد این است یكی بمیره . بعد از مرگش بفهمی كه دوستت داشته

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:47  توسط عسل | 

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:45  توسط عسل | 
کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشیم با دلای شکسته کمی مهربون باشیم کاش بیایم به باغبونا کمی حرمت بذاریم احترام دلای شکسته رو نگه داریم کاش به مهربونترا دین مون وادا کنیم سهم خوشبختی مون رو وقف بزرگترا کنیم کاش یه کاری بکنیم که خستگی ها در بشه مرهمی بشیم که زخم آدما بهتر بشه کاش که شاخه ی درخت زندگی رو نشکنیم هفته ای یه بار به باغبونامون سر بزنیم کاش که پک کنیم تمام اشکایی که جاریه خوب نگه داریم چیزی که واسه یادگاریه کاش دس پرنده های بی پناه و بگیریم توی آسمون بریم دامن ماه و بگیریم کاش با مهربونی مون غصه ها رو کم بکنیم رشته های عشق رو تا همیشه محکم بکنیم کاش بنشینیم پای صحبت اونا که بی کسن اگه درد دل کنن به آرزوشون می رسن
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:56  توسط عسل | 
نادانسته همدیگر را می رنجانیم و هیچ وقت نمی فهمیم چه شد که این قدر دور شدیم.

بعد از این چه ها که نمی شود!

و چه کسی تاوان خواهد داد،به بهای قلبی شکسته و دلی پلید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:36  توسط عسل | 
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌ که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:7  توسط عسل | 
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن، پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:5  توسط عسل | 
محبتت را به پاي دوستت بريز اما نه تمام اعتمادت را ...
☼عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود
♥☼رنگين کمان پاداش کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند
♥[ از شمع آموختم که: ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم
♥ از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم
♥Lخوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد
در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد
♥ عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند!!
 ♥  بدترين شکل دلتنگي براي کسی آن است که در کنار او باشی و بداني که هرگز به او نخواهی رسيد
♥ديگه يار نمي خوام وقتي که مي بيني عشق دوروغه
♥چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟

♥ اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه
ô عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد

õ زندگي اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق يک بار است ..... جدايي دشوار است .....ياد تو تکرار است
اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي
♥ اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي. دنبال کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسي اونجا نيست
♠دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کني
 ◦ مي گي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟

♀دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من و تو دوستي توطئه ثانيه هاست

♥♥ به گل گفتم عشق چيست؟ گفت از من خوشبوتر به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستي؟ گفت نگاهي بيش نيستم ...
Nبا سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم
☻هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد

☺شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟... گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد... گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي... 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:58  توسط عسل | 

خواهشم از شما اینه

که گُر نگیری اِنقده

برای دلبستگیات

مایه نذاری   که بده

خواهشم از شما اینه

که کاشاتون  زیاد نشه

میسوزه اون  دلِ کوچیک

محتاج این پُماد نشه

خواهشم از شما اینه

بعضیا بد ساخته شدن

تعمیر   گارانتی کدومه

درب و داغون و  بیخودن

خواهشم از شما اینه

قدر خودت رو  بدونی

برای هر سلیطه ای

اِنقده  دربست نرونی

به خودت احترام بذار

خـدا رو هر سو بنگر

چرندیات رو  ولِلِش

بگو که بنده   بی خبر

زیبائی تو  وجودته

که می پسندی این همه

شادی و امید   بی خـدا

خودش یه جوری  ماتمه

الکی خوش بودنه و

کلانتر بدونِ شهر

خودت رو از دست میدی و

با همه خوبی   میشی قهر

این همه حرف که گفته شد

خیلیاش راسته  به خـدا

شک نکن به معجزه ها

خـدائی هست   نه اون بالا

تو مهر اون  شناوریم

هر وقت بخوایم  دست می گیره

فقط بخواه  از تهِ دل

این بدیاست که   می میره

نور سپیدِ لایزال

امید و روشنی  ز توست

طالبِ یک روزه   نِه ایم

عاشقِ از   روز نخست  .     ٢

 

خواهشم از شما اینه

دقیقه ای  کنار هم

رد کنیم   تایم غصه رو

با این تـرانـه   دم به دم

خواهش و اشتیاقِ من

برای لبخندِ تو  بود

وَاِلا دل سیاه شده

کنار ساعتِ حسود   .  . 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:28  توسط عسل | 
ما تحت رهبرى پيغمبر اسلام اين دو كلمه را مى‏خواهيم اجرا كنيم نه ظالم باشيم و نه مظلوم . ما در طول تاريخ مظلوم بوديم، از همه جهات مظلوم بوديم، و ما امروز مى‏خواهيم كه مظلوم نباشيم و ظالم هم نباشيم. ما تعدى به هيچ كشورى، به واسطه دستورى كه به ما رسيده است از اسلام نخواهيم كرد و تجاوز به هيچ فردى نخواهيم كرد و نبايد بكنيم و تجاوز به هيچ كشورى نخواهيم كرد و نبايد بكنيم لكن از تجاوز ديگران هم بايد جلوگيرى كنيم و مردم ما امروز از زن و مرد، صغير و كبير عازم اين هستند كه در مقابل تجاوزهائى كه تا كنون به آنها شده است و امروز جلوگيرى شده است بايستند و جان خودشان را فداى آزادى و استقلال و فداى بيرون رفتن از زير بار ظلم كنند و ما از همه ملت‏ها و از همه دولت‏ها اين توقع انسانى را داريم. (2)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 16:8  توسط عسل | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:38  توسط عسل |