![]() |
![]() |
|
| قطعات ادبی |
|
روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:51 توسط عسل |
|
|
فقر روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آنها يك روز ويك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند . در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد:نظرت درباره مسافرت مان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالي بود پدر پدر پرسید: آيا به زندگي آن ها توجه كردي . پسر پاسخ داد:«! فكر مي كنم »پدر پرسيد:چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:فهميدم كه ما د ر خانه يك سگ داريم و آن ها چهارتا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آ نهاستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بی انتهاست. در پايان حرف هاي پسر، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد:متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:34 توسط عسل |
|
|
تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند ولي كسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده بود و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد و فرياد زد: "خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري كني؟" صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهنده گانش پرسيد: شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟ آنها جواب دادن: ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:29 توسط عسل |
|
|
چرخی بزن در غربتم امروز ! نه مثل باران ، مثل گندمزار ، يک جور ديگر دوستت دارم متن خيال آبی آسمانم - و - مثل کبوتر دوستت دارم تنها دليل عشق بی مرزم ! چرخی بزن در غربتم امروز ! هر چه بيايی بيشتر هستم ٬ با ميل بهتر دوستت دارم ديگر صدای آبی پرواز محتاج آهنگ پريدن نيست پرواز کن از دستهايت ! که بی بال و بی پر دوستت دارم تا گاه گاهی بوسه می ميریم ، تازه زمين يک زره می فهمد يک جور ديگر دوستم داری يک جور ديگر دوستت دارم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:41 توسط عسل |
|
|
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:20 توسط عسل |
|
|
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:18 توسط عسل |
|
|
خانه دوست كجاست؟ )) در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: *** (( نرسيده به درخت، كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است. مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد، پس به سمت گل تنهايي مي پيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد. در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي: كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي خانه دوست كجاست. )) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:13 توسط عسل |
|
|
از تارم فرود آمدم، كنار بركه رسيدم. ستاره اي در خواب طلايي ماهيان افتاد. رشته عطري گسست. آب از سايه افسوسي پر شد. موجي غم را به لرزش ني ها داد. غم را از لرزش ني ها چيدم، به تارم بر آمدم، به آيينه رسيدم. غم از دستم در آيينه رها شد: خواب آيينه شكست. از تارم فرود آمدم، ميان بركه و آيينه، گويا گريستم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:11 توسط عسل |
|
|
من نشانی از تو ندارم،اما نشانیام را برای تو مینویسم:
در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت
را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچههای تنهایی شو! كلبهی غریبیام را
پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگیام، در كلبه
را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را كنار بزن! مرا خواهی
دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشستهام.......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:28 توسط عسل |
|
|
.
روزی كه آمد تا روزی كه رفت،انگار در یك خلاء،یك رویا و یك آرزو گذشت،
آرزویی كه به نتیجه نرسید و هدفی كه به نشانه نزد.او رفت و برای ابد یك
نقطه خالی با یك سبد گل رز لیمویی به یادگار گذاشت.او رفت و من آرزو كردم
كه هیچگاه رفتنی بی برگشت تكرار نشود
پیدا كن، كنار
آشفته خاطر.......
یاریست در خاطرم... شوریست در سرم آتشین سهبا ایست در ساغرم ولی در خاطرش نیست یادم شاید خیال او همان ستاره ایست که زاده شده از کمند راه شیری وجودم؛ یا تلاقی دو صور است در امتداد آسمان زندگیم... یاریست در خاطرم... سکوت است شلوغی و گرمی بازارم؛ آه است نوازنده ی تار و تنبور شب نشینی های دل تنهایم؛ اشک دیده قطره ی باران است از ابر های بی قرار آسمان وجودم؛ دلم خاکستر پایمال شده ی آتش تنهایی است وفکرم ماهی رها شده ی سواحل آشفتگی هایم... یاریست در خاطرم... با جشمان جاده های در انتظار وصال هم نگاهم؛ با شمع ها ی بی پروا در سوختن هم سودایم؛ چون خاک های رها شده درزیر سم روزگار در فنایم؛ یاریست در خاطرم.... ولی افسوس کاندر خاطراونیست یادم.
و اما یه جمله از جبران خلیل جبران:
صبوری، عشقی است که بیمار غرور شده.
و اما جمله های بی نظیر الهی نامه:
الهی، خوشا آنان که فقط با تو دل خوش کرده اند!
بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگیام، در كلبه
را
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:53 توسط عسل |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:47 توسط عسل |
|
|
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش، ولی بهترین بوتهای باش كه در كناره راه میروید. اگر نمیتوانی بوتهای باشی،علف كوچكی باش و چشمانداز كنار شاه راهی را شادمانهتر كن....... اگر نمیتوانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش، ولی بازیگوشترین ماهی دریاچه! همه ما را كه ناخدا نمیكنند، ملوان هم میتوان بود. در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ، كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست. اگرنمیتوانی شاه راه باشی،كوره راه باش، اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش، با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند. هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:45 توسط عسل |
|
|
کاش بیایم برای بی پناها سایبون باشیم با دلای شکسته کمی مهربون باشیم کاش بیایم به باغبونا کمی حرمت بذاریم احترام دلای شکسته رو نگه داریم کاش به مهربونترا دین مون وادا کنیم سهم خوشبختی مون رو وقف بزرگترا کنیم کاش یه کاری بکنیم که خستگی ها در بشه مرهمی بشیم که زخم آدما بهتر بشه کاش که شاخه ی درخت زندگی رو نشکنیم هفته ای یه بار به باغبونامون سر بزنیم کاش که پک کنیم تمام اشکایی که جاریه خوب نگه داریم چیزی که واسه یادگاریه کاش دس پرنده های بی پناه و بگیریم توی آسمون بریم دامن ماه و بگیریم کاش با مهربونی مون غصه ها رو کم بکنیم رشته های عشق رو تا همیشه محکم بکنیم کاش بنشینیم پای صحبت اونا که بی کسن اگه درد دل کنن به آرزوشون می رسن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:56 توسط عسل |
|
|
نادانسته همدیگر را می رنجانیم و هیچ وقت نمی فهمیم چه شد که این قدر دور شدیم.
بعد از این چه ها که نمی شود! و چه کسی تاوان خواهد داد،به بهای قلبی شکسته و دلی پلید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:36 توسط عسل |
|
|
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:7 توسط عسل |
|
|
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن، پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت: 25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد. صبح سراغ مادرش رفت. وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:5 توسط عسل |
|
|
☼عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود ♥☼رنگين کمان پاداش کسي است که تا آخرين قطره زير باران مي ماند ♥[ از شمع آموختم که: ايستاده بميرم بي صدا بميرم به پاي دوست بميرم ♥Lخوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد ♥ عشق مثل يک ساعت شني مي ماند همزمان که قلب را پر مي کند مغز را خالي مي کند!! ♥ ♥ديگه يار نمي خوام وقتي که مي بيني عشق دوروغه ♥چراغش بي فروغه آخه وقتي که وفا نيست عشقو عاشقي چيست؟؟؟؟؟؟ ♥ اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:58 توسط عسل |
|
|
خواهشم از شما اینه که گُر نگیری اِنقده برای دلبستگیات مایه نذاری که بده خواهشم از شما اینه که کاشاتون زیاد نشه میسوزه اون دلِ کوچیک محتاج این پُماد نشه خواهشم از شما اینه بعضیا بد ساخته شدن تعمیر گارانتی کدومه درب و داغون و بیخودن خواهشم از شما اینه قدر خودت رو بدونی برای هر سلیطه ای اِنقده دربست نرونی به خودت احترام بذار خـدا رو هر سو بنگر چرندیات رو ولِلِش بگو که بنده بی خبر زیبائی تو وجودته که می پسندی این همه شادی و امید بی خـدا خودش یه جوری ماتمه الکی خوش بودنه و کلانتر بدونِ شهر خودت رو از دست میدی و با همه خوبی میشی قهر این همه حرف که گفته شد خیلیاش راسته به خـدا شک نکن به معجزه ها خـدائی هست نه اون بالا تو مهر اون شناوریم هر وقت بخوایم دست می گیره فقط بخواه از تهِ دل این بدیاست که می میره نور سپیدِ لایزال امید و روشنی ز توست طالبِ یک روزه نِه ایم عاشقِ از روز نخست . ٢
خواهشم از شما اینه دقیقه ای کنار هم رد کنیم تایم غصه رو با این تـرانـه دم به دم خواهش و اشتیاقِ من برای لبخندِ تو بود وَاِلا دل سیاه شده کنار ساعتِ حسود . . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:28 توسط عسل |
|
|
ما تحت رهبرى پيغمبر اسلام اين دو كلمه را مىخواهيم اجرا كنيم نه ظالم باشيم و نه مظلوم . ما در طول تاريخ مظلوم بوديم، از همه جهات مظلوم بوديم، و ما امروز مىخواهيم كه مظلوم نباشيم و ظالم هم نباشيم. ما تعدى به هيچ كشورى، به واسطه دستورى كه به ما رسيده است از اسلام نخواهيم كرد و تجاوز به هيچ فردى نخواهيم كرد و نبايد بكنيم و تجاوز به هيچ كشورى نخواهيم كرد و نبايد بكنيم لكن از تجاوز ديگران هم بايد جلوگيرى كنيم و مردم ما امروز از زن و مرد، صغير و كبير عازم اين هستند كه در مقابل تجاوزهائى كه تا كنون به آنها شده است و امروز جلوگيرى شده است بايستند و جان خودشان را فداى آزادى و استقلال و فداى بيرون رفتن از زير بار ظلم كنند و ما از همه ملتها و از همه دولتها اين توقع انسانى را داريم. (2)
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 16:8 توسط عسل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 15:38 توسط عسل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 فروردین 1388 آذر 1387 |
|
RSS
|